تبليغاتX
با ولایت تا شهادت

 

با ولایت تا شهادت

 

مکتب جبهه 3

رسد آدمی به جایی که جز خدا نبیند:

بعد از ظهر بود و گرمای جنوب. همه ولو شده بودند کف چادر. هر کس

 هر کجا که بود بساط کرده بود.آن قدر که جای سوزن انداختن نبود.

اگر می خواستی از این سر چادر به آن سر چادر به سراغ وسایلت

 بروی باید بال در می آوردی و از روی سر بچه ها پرواز می کردی.

با این وصف بعضی ها سرشان را می انداختند پایین و جدیّ جدّی از

 وسط جمعیت رد می شدند و دست وپا گاهی شکم بسیاری را هم لگد

 می کردند و اگر کسی حالش را داشت و بلند می شد که ببیند کیست

 و چه کار می کند فوری بر می گشتند و می گفتند :

رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند.

 و آنها هم چفیه را روی صورتشان می کشیدند و لبخند زنان می خوابیدند.

 امّا گاهی دوستان همین بچه ها بلند می شدند و دنبال شخص راه می افتادند

 و گوشه پیراهنش را می گرفتند و گاهی پیراهنش را در می آوردند که :

 وایسا ببینم ، ( نه همین لباس زیباست نشان آدمیت)

التماس دعا



مکتب جبهه2

حکمت لباس خاکی:

یکی از ویژگی های رزمندگان خاکی بودن آنها در جبهه بود. 

در جبهه شیک و پیک و اتو کشیده بودن معنا نداشت. فقیر و ثروتمند و کارگر

 و مهندس و ... همه و همه در کنار هم فقط بایک لباس خاکی جمع می شدند.

به قول شهید همت که می گفت باید اونقدر خاکی باشی که اگه باران بارید گلی

 بشی.

فطرت همه انسانها از خاک است و دوباره به خاک باز می گردند. اما شهدا از

همین خاک به افلاک  رسیدند.

خاکی بودن به معنای فیزیکی آن نیست. بلکه خاکی بودن آن است که برای

مثال فرمانده لشکر را نتوان از جزیی ترین نیرو تشخیص داد.

همانطور که حضور حاج احمد کاظمی در خط اول  آنهم آرپیجی بدست تعجبی

نداشت.

یاعلی



مکتب جبهه1

چفیه :

چفیه تنها تکه ای پارچه نیست. در کنج سنگر های پر معنویت جبهه ها چفیه

نقش جانمازی را داشت.

به هنگام حملات شیمیایی اغلب یک چفیه نم به جای ماسک شیمیایی عمل

می کرد.

همچنین در گرمای طاقت فرسای جنوب همان چفیه ی نم بسان یک کولر

 برای رزمندگان اسلام بود.

اگر دلاور مردی زخمی می شد چفیه نقش پانسمان را ایفا می کرد.

اما آنچه که از تکه ای پارچه چفیه ساخته کاربرد های آن نیست.

بلکه حسی است که تا آن را به گردن نیاندازید پی به رموز آن نخواهید برد.

یاعلی

 



فرمانده آسمان(سرلشکر شهید فکوری)

ناگهان انفجار مهیبی در هوا پیما رخ داد.

صدای نامفهوم و هراسناک خلبان به گوش می رسید:

...هیچی ندارم...هیچی ندارم...

برج مراقبت:چطور هیچی نداری؟!چهارتا موتور داری!

صدا این بار نا مفهوم تر بود...

هیچی ندارم ...چراغ های باند رو روشن کنید!

یکباره برق هواپیما قطع شد...ارتفاع هر لحظه کم و کم تر می شد.

عقربه نشان دهنده ها به سمت صفر در حرکت بود.

زمان به سرعت می گذشت و هوا پیما همچون قطعه سنگی در حال سقوط بود...

((فکوری)) با چراغ قوه جیبی لحظه ای به نشان دهنده ها و به ملخ های هواپیما  که هر آن از دور سرعتش کاسته می شد نگاهی کرد و سپس آرام گفت : ((همه چیزتمام شد!امیدی نیست!به خدا توکل کنید...))

وسپس آرام و مطمئن در کنار دیگر همرزمانش نشست و قرآن کوچک جیبی اش را باز کرد...

 

خلاصه زندگینامه شهید

در سال 1317 در تبریز دیده به جهان گشود.در سال 1337دیپلم خودرا اخذ و در رشته پزشکی  قبول شد اما به دلیل علاقه وافر به خلبانی از پزشکی انصراف داد.پس از مدتی برای دوره تکمیلی عازم آمریکا شد و با گواهینامه خلبانی اف4 به ایران باز گشت.ودر پایگاه یکم شکاری مشغول شد.بعد از انقلاب به یاران روح الله پیوست ومسئولیت های زیادی را پذیرفت .لیاقت و شایستگی او سبب شد تا همان سال با حفظ سمت به عنوان وزیر دفاع در دولت شهید رجایی منسوب شود.شهید فکوری در سالهای پس از انقلاب چندین بار توسط عناصر ضد انقلاب تا مرز شهادت پیش رفت تا اینکه در شامگاه هفتم مهر ماه 1360 زمانی که به همراه تنی چند از سرداران رشید اسلام (فلاحی.نامجو.کلاهدوز.      جهان آراو..) حامل خبر فتح و پیروزی رزمندگان اسلام بودند و به منظور دیدار و ارایه گزارش فتح به فرماندهی کل قوا حضرت امام (ره) از منطقه عملیاتی به تهران باز می گشتند در اثر سانحه سقوط هواپیمای c-130 در سن 43 سالگی به افتخار شهادت نایل آمدند.از شهید فکوری دو پسر و یک دختر به یادگار مانده است.

خاطره ای از برادر شهید

درسال1359یکی از برادرانم که در خارج از کشور به سرمی برد به مناسبت تولد فرزندم مقداری اسباب بازی و لوازم بچه در قالب چند کارتن برایمان هدیه فرستاد.طبق قانون گمرک کالا های وارداتی حد معینی داشت و مقدار اضافه بر آن عودت داده می شد.لذا مامورین گمرک در تحویل هدایا امتناع کردند و اصرار من هم برای گرفتن آنه فایده ای نداشت.درهمین حین که با مامور گمرک مشغول بحث و جدل بودم یکی از آنها متوجه نام فامیلی من شد و گفت شما با سرهنگ فکوری نسبتی دارید؟گفتم برادرم هستند.او هم گفت از او بخواهید تا مشکل شما را حل کند.اگر ایشان یک کلام با مسئول گمرک صحبت کند  وسایل شمارا تحویل خواهند داد.من هم با قیافه ای حق به جانب رفتم به طرف تلفن و به دفتر جواد زنگ زدم .بعد از سلام و احوال پرسی موضوع را با او درمیان گذاشتم و گفتم که وسایل را تحویل نمی دهند و از او خواستم تلفن کند و مشکل حل شود.هنوز صحبتهای من تمام نشده بود که جواد با عصبانیت به من گفت:من فرمانده نشده ام که برای تو کهنه و پودر بچه از گمرک رد کنم.خجالت نمی کشی در این موقعیت به من زنگ می زنی ؟! وگوشی را قطع کرد .با شرمندگی به مسئول گمرک گفتم برادرم در جلسه بودند .تسلیم قانون هستم هرطور که صلاح می دانید عمل کنید.

 

(جاوید فکوری برادر شهید)

 



سردار بدر (شهیدسرلشکر مهدی باکری)

از سر ظهر همه تلاش کردند بیاورندش عقب. ولی آقا مهدی مقاومت می کرد.

در آخرین مکالمه اش با بیسیم در حالی که حاج احمد سعی می کرد برش گردونه به حاج احمد کاظمی گفت:

- احمد این طرف من چیز هایی می بینم که شما نمی بینید، اینجا عالم دیگری است، اگر تو هم اینجا بودی ، همیشه باهم بودیم، اگر می خواهی با هم باشیم بیا این طرف.

پیشانی بلندش شامه تمامی اسلحه ها را تحریک می کند. ناگهان با گلوله ای فرق سیدالشهدای لشکر شکافته می شود. آقا مهدی را روی قایقی می گذارند تا به عفب بیاورند.

موتوری کنار ساحل توقف می کند. حاج احمد است. آمده تا آقا مهدی را ببیند غافل از اینکه او در حال پرواز است.

آقا مهدی آخرین ذکر هایش را می گوید:الله و الله...الحمدالله....

ولی حلقه محاصره تنگ شده وقایق به سمت عراقی ها می رود. سردار بدر با انبوه آتش و گلوله بدرقه میشود. قایق باسرعت پیش می رود. ناگهان یک آرپیجی به قایق نشانه می رود و در میان هاله ای از آتش ناپدید می گردد.

 

قایق همچون صدف کو گوهرت؟

مهدی مارا چه شد؟  کو رهبرت؟

 

ای بلم آن شیر شیر افکن کجاست

گوییا این  قایق از مهدی  جداست

 

قایق آیا  می توانی  سر   کنی ؟

باور خود دفن و چشمم تر کنی

 

عاشق  و معشوق  با هم  گفتگو

می نمودند و سخن را مو به مو

 

بار الها این من و  این  قایقم

ورهانم زین جهان گر  لایقم

 

قایق بی ناخدا  مهدی  چه شد؟

مهدی زهرا بیا مهدی چه شد؟

 

به یاد مردانی که مردانه رفتند تا ما باشیم

                                    

 

                                                        



هفت سین جبهه

بسم الرب الشهدا

 سلام. تقارن میلاد پیامبر اعظم و عید نوروز بر شما مبارک باد.

هفت سین جبهه:

۱- سیم خاردار       ۲- سلاح    ۳- سمبه(وسیله ای برای پاگ کردن اسلحه)

۴- کمی علف از اطراف سنگر به عنوان سبزه      ۵ - سرنیزه

۶-سنگر

اما باز هم یک سین کم است. بچه ها سیّدی را از بیرون سنگر صدا می کنند و سر سفره می نشانند .  هفت سین سنگر کامل شد.

۷- سیّد                       

 



اتمام ماموریت،پرواز تا ابدیت...

بسم الرب الشهدا والصديقين

 

پس اگر مقصود پرواز است قفس ويران بهتر.   

پرستويي كه مقصود را در كوچ مي بيند از ويراني لانه اش نمي هراسد

 

پروردگارا!چه زيباست لحظه وصال عاشق و معشوق

این شرح عشق عاشقي است كه پيوسته مغموم دوريت

بود تا آنكه تورا آنگونه كه خواستي ملاقات كرد.

 

اكنون دوسال از عروج عارفانه سرلكشر شهيد كاظمي

ازخاك به افلاك مي گذرد.

 

 

بااينكه فاتح خرمشهر بود و مدال فتح گرفته بود 

هيچگاه در لشگر پيدايش نبود و هميشه آرپيجي به

دست در خط اول حضور داشت طوري كه نميشد

تشخيص داد او فرمانده لشكر است.دلاور مردي كه

حتي بعد از جنگ هم به خانه برنگشت و به مدت هفت

سال امنيت را درمنطقه غرب كشور برقرار كرد.

 

 حاج احمد هميشه از فراق دوست شهيدش ،شهيد

خرازي مي گفت تا آ نكه در جوار همسنگرش به خاك سپرده شد

 

روحش شاد و يادش گرامي